دانلود رمان نانحس

آخرین مطالب

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
رمان همسر کوچک من و همسر دهاتی من کسی داره بذاره؟ 0 47 mbm
رمان شکاک و نارین کسی داره؟ 0 33 mbm
رمان گندم رو کسی داره بهم بده؟ 1 46 mahdi1629
دانلود رمان چیزی شبیه سرنوشت 2 75 sara
فال روز سه شنبه 3 مهر 1397 0 41 sara
فال روز دوشنبه 2 مهر 1397 0 39 sara
فال روز یکشنبه 1 مهر 1397 0 40 sara
دانلود رمان عشق به چه قیمت 0 48 sara
فال روز شنبه 31 شهریور 1397 0 80 sara
دانلود رمان در پی انتقام 0 49 sara
دانلود رمان ترس و عشق 0 51 sara
دانلود رمان سه تفنگدار شیطون برای جاوا، اندرویدنوشته فاطمه موسوی 0 43 sara
دانلود رمان زروان 0 52 sara
دانلود عشق نوشته های یک ماه و اندی 0 42 sara
دانلود رمان لاک طلایی 0 45 sara
دانلود رمان دنیا پس از دنیا 0 41 sara
دانلود رمان مردی حکم می دهد 0 62 sara
دانلود رمان تمام ناتمام من 0 46 sara
فال روز جمعه 30 شهریور 1397 0 50 sara
دانلود رمان اگه بدونی 0 41 asal
دانلود رمان او مرا کشت 0 49 asal
دانلود رمان شاه شدم گدا شدی 0 49 asal
دانلود رمان آشوب 0 43 asal
دانلود رمان سر آغاز یک احساس 0 54 asal
دانلود رمان از عشق بدم بدم می اید 0 47 asal
دانلود رمان غزلواره های دلم 0 95 asal
دانلود رمان عمر هیچ درختی ابدی نیست 0 42 asal
دانلود رمان پوکر 0 58 asal
دانلود رمان بخیه 0 52 asal
دانلود رمان چیز هایی هم هست 0 52 asal

لیست مطالب

امیری کد بازدید : 32159 شنبه 24 شهريور 1397 نظرات ()
دانلود رمان نانحس

دانلود رمان نانحس

خلاصه:
دانلود رمان نانحس و درد وقتی معنا پیدا می‌کند که در گیر و دار افکار پوسیده‌ی اطرافیان، انگ نحس بخوری. از طوفان‌های همه جانبه بریده باشی، از حرف‌های بی‌اساس دیگران و رسومات پوسیده و به دنبال سر پناه پیش کسی بروی که فکر می‌کنی هم‎خانه‌ات است اما یک جاذبه و نیرو همه چیز را تغییر می‌دهد و رازهای زیادی فاش می‌شود.

 

 

 

مقدمه :
وقتی که نبض زندگی با من
درخون نشست و غم دهن وا کرد
چشمانمان درهم گره خورد و
آیینه را آیینه پیدا کرد
(علیرضا آذر)

 

قسمتی از متن رمان :

آروم در ورودی رو بستم و به داخل رفتم. صدای پچ پچ می‌اومد. یکم جلوتر رفتم و پشت دیواری که راهروی ورودی رو به نشیمن متصل می‌کرد قایم شدم.
مامان و آقاجون روی مبل‌های سلطنتی طلایی رنگ، نشسته بودن و خیلی آروم مشغول صحبت بودن.
حس فضولیم که همیشه کار دستم می‌داد گل کرد.
چادرم رو از سرم برداشتم، مقنعه‌ام رو از روی گوش سمت چپم کنار زدم و تمام تمرکزم رو روی شنیدن حرفاشون گذاشتم.
آقاجون: من نمی‌تونم بهش بگم حاج خانم. کار، کار خودته.
مامان: من می‌دونم مخالفت می‌کنه.
آقاجون کنترل تلویزیون دستش بود و کانال‌ها رو بالا پایین می‌کرد و در همون حال حواسش به حرفای مامان بود.
آقاجون: حالا شما باهاش صحبت کن؛ شاید قبول کرد!
مامان: من که چشمم آب نمی‌خوره ولی چشم.
آقاجون: بی‌بلا حاج خانم! حالا یه چای به ما میدی؟
مامان بلند شد. سریع مقنعه‌ام رو درست کردم و با سلام بلندی وارد نشیمن شدم. مامان ترسید و هین بلندی کشید.
آقاجون: بچه جان ۲۵ سالت شده، کی می‌خوای بزرگ شی؟
لبخند دندون نمایی زدم و هردوشون رو بوسیدم.
– چاکر حاج آقا!
کلاه شاپوری خیالی‌ام رو برای احترام برداشتم .







براي نمايش ادامه اين مطلب بايد عضو شويد !
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *

اگر قبلا ثبت نام کرديد ميتوانيد از فرم زير وارد شويد و مطلب رو مشاهده نماييد !
نام کاربری :
رمز عبور :