دانلود رمان کالیاسا چشمان نفرین شده

آخرین مطالب

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
رمان همسر کوچک من و همسر دهاتی من کسی داره بذاره؟ 0 47 mbm
رمان شکاک و نارین کسی داره؟ 0 33 mbm
رمان گندم رو کسی داره بهم بده؟ 1 46 mahdi1629
دانلود رمان چیزی شبیه سرنوشت 2 75 sara
فال روز سه شنبه 3 مهر 1397 0 41 sara
فال روز دوشنبه 2 مهر 1397 0 40 sara
فال روز یکشنبه 1 مهر 1397 0 40 sara
دانلود رمان عشق به چه قیمت 0 48 sara
فال روز شنبه 31 شهریور 1397 0 80 sara
دانلود رمان در پی انتقام 0 49 sara
دانلود رمان ترس و عشق 0 51 sara
دانلود رمان سه تفنگدار شیطون برای جاوا، اندرویدنوشته فاطمه موسوی 0 43 sara
دانلود رمان زروان 0 52 sara
دانلود عشق نوشته های یک ماه و اندی 0 42 sara
دانلود رمان لاک طلایی 0 45 sara
دانلود رمان دنیا پس از دنیا 0 41 sara
دانلود رمان مردی حکم می دهد 0 62 sara
دانلود رمان تمام ناتمام من 0 47 sara
فال روز جمعه 30 شهریور 1397 0 51 sara
دانلود رمان اگه بدونی 0 41 asal
دانلود رمان او مرا کشت 0 49 asal
دانلود رمان شاه شدم گدا شدی 0 49 asal
دانلود رمان آشوب 0 43 asal
دانلود رمان سر آغاز یک احساس 0 54 asal
دانلود رمان از عشق بدم بدم می اید 0 47 asal
دانلود رمان غزلواره های دلم 0 95 asal
دانلود رمان عمر هیچ درختی ابدی نیست 0 42 asal
دانلود رمان پوکر 0 59 asal
دانلود رمان بخیه 0 53 asal
دانلود رمان چیز هایی هم هست 0 52 asal

لیست مطالب

امیری کد بازدید : 31159 سه شنبه 27 شهريور 1397 نظرات ()
 دانلود رمان کالیاسا  چشمان نفرین شده

 

قسمتی از داستان : دانلود رمان کالیاسا چشمان نفرین شده با عجله به سمت ایستگاه قطار می‌دویدم. با دست چپم چمدانم را که کمی سنگین بود، دنبال خودم می‌کشیدم و در همان‌حال با دست راستم در تلاش بودم بلیتم را از جیب بغلی کوله پشتی‌ام بیرون بکشم.

 

 

مأمور قطار آخرین مسافر را سوار کرده‌ بود و می‌خواست در قطار را ببندد که با دیدن من مجبور شد صبر کند.

بلیت را که کمی پاره شده بود، به دستش دادم.بی‌حوصله نگاهی سرسری انداخت و پس داد. چمدان را به سختی

از پله‌ها بالا کشیدم؛ در حالی‌که مأمور کوچک‌ترین تلاشی برای کمک به من نکرد.
به زحمت از میان مسافران سرگردان در راهرو، کوپه‌ام را پیدا کردم. در کوپه را که باز کردم، مثل همیشه همه‌ی

سرها به سمتم برگشت. یک زن و دو مرددر کوپه بودند.

خدا را شکر کردم که هیچ خانواده‌ای در کوپه نیست.

هیچ حوصله سر و صدای بچه‌ها را نداشتم. خوشبختانه صندلی‌ام کنار پنجره افتاد.

سر جایم که نشستم، قطار راه افتاد و من خوشحال از اینکه

همه‌ی درخت‌ها و ساختمان‌ها درخلاف جهت من حرکت می‌کنند، به بیرون خیره شدم.

همیشه از اینکه خلاف جهت حرکت قطار بنشینم، خوشم می‌آمد.

خودم می‌کشیدم و در همان‌حال با دست راستم در تلاش بودم بلیتم را از جیب بغلی کوله پشتی‌ام بیرون بکشم. دانلود رمان

مأمور قطار آخرین مسافر را سوار کرده‌ بود و می‌خواست

در قطار را ببندد که با دیدن من مجبور شد صبر کند.

بلیت را که کمی پاره شده بود، به دستش دادم.

بی‌حوصله نگاهی سرسری انداخت و پس داد.

چمدان را به سختی از پله‌ها بالا کشیدم؛

در حالی‌که مأمور کوچک‌ترین تلاشی برای کمک به من نکرد.

به زحمت از میان مسافران سرگردان در راهرو،

کوپه‌ام را پیدا کردم. در کوپه را که رمان

 

برای مشاهده لینک دانلود رمان از طریق فرم زیر عضو سابت شوید
بعد از عضویت لینک دانلود نمایش داده میشود
با عضویت در سایت میتوانید از خدمات انجمن سایت نیز استفاده کنید

 







براي نمايش ادامه اين مطلب بايد عضو شويد !
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *

اگر قبلا ثبت نام کرديد ميتوانيد از فرم زير وارد شويد و مطلب رو مشاهده نماييد !
نام کاربری :
رمز عبور :